از هر دری سخنی
تو این پست عکسهای جامانده از چند ماه اخیر رو میزارم
توقف کوتاه در کاشان در راه بازگشت از شمال



شیرینکاریهای شازده هومان


باران و هومان



بدنبال برف در روستاهای اطراف یزد

یه روز باران ازم پرسید مامان چه گلهایی دوست داری منم گفتم نرگس و مریم و شیپوری سفید و رز
بخاطر کار خوبی که انجام داده بودم با باباش رفت و برام این دسته گل رو خرید گرچه ساده پیچیده شد و
هول هولکی خریده شده ولی یکی از با ارزش ترین دسته گلهایه که هدیه گرفتم
نکته : گل سبزه که نمیدونم اسمش چیه رو برا خودش خریده بود

پسرک تو این مدت نشستن یاد گرفت تو هفت ماهگی هشت ماهگی چهار دست و پا رفت و نه ماهگی با کمک مبل و دیوار راه رفتن اولیه رو شروع کرد و تو یازده ماهگی بدون کمک ایستاد الانم که چند روز دیگه یک سالش میشه میتونه یک قدم برداره و امیدوارم بزودی راه بره خیلی زیبا میخنده و خیلی مهربونه و غیر از مه مه و تا تا و ام هیچ کلمه معنی داری یا لا اقل برای ما معنی دار باشه نمیگه

دخترم هم تو این چند وقت حسابی بزرگ شده و تو آزمون ورودی سه مدرسه شرکت کرد و هر سه تا رو قبول شد و تصمیم بر این شد که بره مدرسه سید الشهدا
اینم اولین عکس با مقنعه دخترم که برای مدرسه گرفته




از هر دری سخنی 
